X
تبلیغات
آخرین رقص یه برگ....

آخرین رقص یه برگ....


بعضی روزا دلم میگیره از احساس....

نه خواب دارم نه بیداری این چهرم چقدر  پیداست....

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:57 PM ] [ mary sa ] [ ]



هی غریبه!!!

من .... یک دختر هستم....اما صورتی نیستم!!!

من یک دخترم و کفش های پاشنه دار میپوشم تا به سختی ها عادت کنم!!

من یک حوا هستم ...مثل مادرم روزی سیبی را خواهم چیند که تا ابد پشیمان میشوم!!!

من یک دختر هستم!!اما از سوسک و تاریکی نمیترسم!!

من یک دختر هستم....از روی جوب ها میپرم و از با پل ها کاری ندارم!!!

من یک دختر هستم....گاهی مشکی گاهی قرمز میپوشم....

من یک دختر هستم....زیر دوش گریه میکنم تا کسی اشکی از من نبیند!!

من یک دختر هستم....به دیوار سرد حمام تکیه میدهم اما به یک نامرد...نه!!!

من یک دختر هستم....و خواصیت دیگری برای پاهایم جز روی آنها "محکم"  ایستادن نمیبینم!!

من یک دختر هستم.....و از سر بطری آب میخورم!!!

من یک دختر هستم....اما موهایم را همیشه باز میگذارم!!

من یک دختر هستم....گاهی متنفر از لاک و ریمل و رژ های رنگی و گاهی عاشق رژ های قرمز خط چش های تیره!!

من یک دختر هستم....سیگار میکشم اما تن نمیفروشم!!

من یک دخترم....خیانت نمیکنم اما همیشه خیانت کار مرا میخوانی!

من یک دخترم....پای تو میمانم و میدانم تو هم روزی خواهی رفت وقتی تکراری شدم برایت!!!

من یک دخترم!!حتی اگر تنهایم هم بذاری من سفت و سخت باقی خواهم ماند!!!

من یک دخترم....زندگی میکنم و زندگی میسازم!!

هی غریبه!! این منم!!!نظرت را عوض کن!!

متن:mary sa


[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 5:37 PM ] [ mary sa ] [ ]



بعضی پستامو از این سایت بر میدارم...گفتم بگم دینی گردنم نباشه!!

http://hohoalireza.mihanblog.com/

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 10:1 PM ] [ mary sa ] [ ]


غمگینم.....میخوام بمیرم....همین و بس!

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 10:0 PM ] [ mary sa ] [ ]



×اسماً من((زن ))هستم و تو(( مـــــــــــــــــــرد ))....×
 

×اما .... نگران نباش به کسی نخواهم گفت ؛×
 

×که در پس مشکلات و درد هایی×که تو برایم ساختی و تحمل کردم ،×
 

×در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم !×
 

×در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم ....
 

×من " ~~~مــــــــــــــــ ـــــــــرد~~~ " تر بودم ... !!!×
http://saheltext.blogfa.com/
+ نوشته شده در 91/07/02 ساعت توسط ღنازنینღ | 4 نظر

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:43 PM ] [ mary sa ] [ ]


×اسماً من((زن ))هستم و تو(( مـــــــــــــــــــرد ))....×   ×اما .... نگران نباش به کسی نخواهم گفت ؛×   ×که در پس مشکلات و درد هایی×که تو برایم ساختی و تحمل کردم ،×   ×در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم !×   ×در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم ....   ×من " ~~~مــــــــــــــــ ـــــــــرد~~~ " تر بودم ... !!!×
[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:37 PM ] [ mary sa ] [ ]



بودنت را دوست دارم




وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی




و به آغوشت سفت مرا مے فشارے



و وادارم مے کنے



که به هیچ کس فکر نکنم



جـــــــز تـــ♥ـــو ....

بيشتَر از هَميشِــﮧ

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:35 PM ] [ mary sa ] [ ]


وَقتے كـِــﮧ ميگے ديگـِــﮧ بَرا هَميشـِــﮧ فَراموشِش كَردے ؛




و هيچ احتياجے بِهِش نَدارے ،

و تَمــــآمِ فُحشهاے دُنيا رو نَصيبِش ميكنے !

... دُرُست زَمانيـــﮧ كــِـﮧ :

بيشتَر از هَميشِــﮧ دِلِت بَراش تَنگ شُـــده

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:35 PM ] [ mary sa ] [ ]



من یاد گرفته ام

وقتی بغض می کنم

وقتی اشک می ریزم

منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم

وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم

مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:33 PM ] [ mary sa ] [ ]



من بـــهـــــــــــــــانه می گیرم و


تــــــــــــــو


دهانـــــم را


با یک “بـــــــــــــوســــــــه” ببند…

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:32 PM ] [ mary sa ] [ ]



کافیســــــــــــت…

بس کــــــــــــــــــــــــــــــــــن.....


عاشـــــق تــــــــــرین مرد …


آدم بود........


که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا.......


من خسته ام...


بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 2:31 PM ] [ mary sa ] [ ]


نه مرادم ....نه مریدم...

نه پیامم...نه کلامم....

نه سلامم نه علیکم...

نه سپیدم نه سیاهم....

نه چنانم که تو گویی...نه چنینم که تو خوانی...

و نه انگونه که گفتند و شنیدی...

نه سمائم نه زمینم...

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم....

نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم...

نه گرفتار و اسیرم...نه حقیرم...نه فرستاده ی پیرم....

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم....

نه جهنم نه بهشتم....و چنین است سرشتم...

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم...

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در بسته بگویم..

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را....

آنچه گفتند و سرودند تو آنی...

خود تو جان جهانی....

گر نهانی و عیانی....

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی....

تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی...

تو خود اسرار نهانی...تو خود باغ بهشتی...

تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی...

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی...

در همه افلاک بزرگی نه که چون آب در اندام سبوئی...

تو خود اویی....بخود آیی به جز شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی....

(مولانا)

پ ن/ عاشق این شعرم....

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 7:45 PM ] [ mary sa ] [ ]




بیراهه ای که به کوچه عشق می رسید اشتباه نبود

!راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم راهنما شده ام

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:18 PM ] [ mary sa ] [ ]



 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:17 PM ] [ mary sa ] [ ]



گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:16 PM ] [ mary sa ] [ ]


گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:16 PM ] [ mary sa ] [ ]



 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:15 PM ] [ mary sa ] [ ]




روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو

 
،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:14 PM ] [ mary sa ] [ ]




کدامیک از ما بدجنس تریم؟
من؟
که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟
یا تو؟
که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
کدامیک بچه تریم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟
یا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
کدامیک عاشق تریم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟
یا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
کدامیک بازیگوش تریم؟
من؟
که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به
شوق بوییدن زلفت می تپد؟
یا تو؟
که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

… ها؟! …کدامیک؟

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:12 PM ] [ mary sa ] [ ]


من باور دارم

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

من باور دارم

که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

 

من باور دارم

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

 

من باور دارم

که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

 

من باور دارم

که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

 

من باور دارم

که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و

دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

 

من باور دارم

که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

 

من باور دارم

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 

من باور دارم

که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

 

من باور دارم

که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

 

من باور دارم

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

 

من باور دارم

که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

 

من باور دارم

که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

 

من باور دارم

که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

 

من باور دارم

که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم

که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

 

من باور دارم

که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

 

من باور دارم

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

 

من باور دارم

که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 

من باور دارم

که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

 

من باور دارم

«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست

بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

 

و من باور دارم

 

نلسون ماندلا (Nelson Mandela)

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 3:3 PM ] [ mary sa ] [ ]



دلگیرم....از همه دنیا....

خوب میدانی....همه دنیای من بودی.....

[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:53 PM ] [ mary sa ] [ ]


دنیای عجیبیست...اینجا گم که میشوی دنبالت نمیگردند....فراموشت میکنند!
[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:41 PM ] [ mary sa ] [ ]




رویـا هـا را ول کن دلم
هـیـچ " تـو "یی دوستت نداشته
حـتـی " تـو"هـای رویــاهـایـت نـیـز
بـا " تـو " هـای دیگر رفـتـه انـد
بـلـند شـو
رویـــا دیـدن بس اســــــت !!!


[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:36 PM ] [ mary sa ] [ ]



هیچ انتظاری از کسی ندارم !

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است...

[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:33 PM ] [ mary sa ] [ ]




شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ، دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست ...

[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:33 PM ] [ mary sa ] [ ]



خوب به چشمهایش نگاه کنید ... از نزدیک!
دستانش را بگیرید!
آنقدر نزدیکش باشید که گرمای نفس هایش را حس کنید!
خوب عطرش را بو بکشید!
موقع بوسیدنش از ته دل ببوسیدش... از ته دل ببوییدش ... از ته دل لمسش کنید!
... از ته دل نگاهش کنید ... از ته دل صدایش کنید!
از تمام لحظات با هم بودن نهایت استفاده را بکنید!
روزی می رود ...
و حسرت همه ی اینهایی که گفتم در دلتان می ماند
.

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 12:20 PM ] [ mary sa ] [ ]



نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به

سلامتی اونی که دوستش دارم...

پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم!

ولی گفتم به سلامتیه اونی

که از وجودش نفس میکشم...

گفتن چرا نخوردی؟؟؟

سلامتیه اونو تو پاکی میخوام نه مستی!!!

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 12:19 PM ] [ mary sa ] [ ]


امروز کسی از من پرسید چند سال داری
گفتم روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم
کودکی چند ساله ام !!!

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 12:18 PM ] [ mary sa ] [ ]


دلتنگی هایم که یکی دوتا نیست...

بخواهی بشماری تا فردا طول می کشد.!

تو که می دانی فردای من و تو

چقدر دیر میاید.

اما دست از من و دلتنگی هایم برندار

میدانی با آنها چه کاخ آرزوها ساخته ام...؟!


[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 4:3 PM ] [ mary sa ] [ ]




می نویسم که تو بخوانى، اما حیف !
دیگران عاشقانه هاى مرا می خوانند و یاد عشق خودشان می افتند !
و تو… حتى نگاه هم نمی کنى …!

[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 4:2 PM ] [ mary sa ] [ ]