آخرین رقص یه برگ....

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:53 AM توسط mary sa| |

نمیدونی تو که عاشق نبودی... چه سخته مرگ گل برای گلدون... گل و گلدون چه شب ها،نشستن بی بهونه،واسه هم قصه گفتن عاشقونه... پ.ن/این ترانه عاشقانه ترینه!
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:22 AM توسط mary sa| |

روز های سرد،روزهای یخی،چای داغ،لبخند،بخاری،لیمو شیرین،بخار دهان،آدم برفی،لباس گرم،شالگردن های رنگی... اینها همان زمستانند...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:19 AM توسط mary sa| |

they will only care when you are gone!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:29 PM توسط mary sa| |

در این 18 سالگی فهمیدم گذشت زمان چیزی را عوض نکرد...جز آدمایی رو که خیال میکردم هیچ وقت عوض نمیشن!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:27 PM توسط mary sa| |


به لینک های این وب قدیمی که نگاه میکنم انگار توی قبرستون قدم میزنم....همه رفتن....از دوستای قدیمی وبلاگی خبری نیست.....لعنت به این حوصله ها که اینقدر زود سر میروند.....

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:52 PM توسط mary sa| |


همیشه حسادت یک دوست از رقابت یک دشمن بدتره!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:4 PM توسط mary sa| |

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آرومم

که از مرگ هم نمیترسم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:3 PM توسط mary sa| |




معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار !!!!

این روزها سخت مرا درآغوش خویش

به بازی گرفته است !!!


نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 16:51 PM توسط mary sa| |





مهدی اخوان ثالث :
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟!!

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد. ...


نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 16:49 PM توسط mary sa| |





بازگشته ام

با کوله باری از شعر های ناگفته....

تنها اینجا

مکان امن عاشقانه های من است ....


نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 16:40 PM توسط mary sa| |

آنها که سجاده ها را آتش میزنند و آنها که بت ها را میشکنند غافل از اینکه خدا همانیست که بر لبان قمار باز در حال باختن جاریست!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 13:5 PM توسط mary sa| |


بعضی روزا دلم میگیره از احساس....

نه خواب دارم نه بیداری این چهرم چقدر  پیداست....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 22:57 PM توسط mary sa| |


هی غریبه!!!

من .... یک دختر هستم....اما صورتی نیستم!!!

من یک دخترم و کفش های پاشنه دار میپوشم تا به سختی ها عادت کنم!!

من یک حوا هستم ...مثل مادرم روزی سیبی را خواهم چیند که تا ابد پشیمان میشوم!!!

من یک دختر هستم!!اما از سوسک و تاریکی نمیترسم!!

من یک دختر هستم....از روی جوب ها میپرم و از با پل ها کاری ندارم!!!

من یک دختر هستم....گاهی مشکی گاهی قرمز میپوشم....

من یک دختر هستم....زیر دوش گریه میکنم تا کسی اشکی از من نبیند!!

من یک دختر هستم....به دیوار سرد حمام تکیه میدهم اما به یک نامرد...نه!!!

من یک دختر هستم....و خواصیت دیگری برای پاهایم جز روی آنها "محکم"  ایستادن نمیبینم!!

من یک دختر هستم.....و از سر بطری آب میخورم!!!

من یک دختر هستم....اما موهایم را همیشه باز میگذارم!!

من یک دختر هستم....گاهی متنفر از لاک و ریمل و رژ های رنگی و گاهی عاشق رژ های قرمز خط چش های تیره!!

من یک دختر هستم....سیگار میکشم اما تن نمیفروشم!!

من یک دخترم....خیانت نمیکنم اما همیشه خیانت کار مرا میخوانی!

من یک دخترم....پای تو میمانم و میدانم تو هم روزی خواهی رفت وقتی تکراری شدم برایت!!!

من یک دخترم!!حتی اگر تنهایم هم بذاری من سفت و سخت باقی خواهم ماند!!!

من یک دخترم....زندگی میکنم و زندگی میسازم!!

هی غریبه!! این منم!!!نظرت را عوض کن!!

متن:mary sa


نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:37 PM توسط mary sa| |


بعضی پستامو از این سایت بر میدارم...گفتم بگم دینی گردنم نباشه!!

http://hohoalireza.mihanblog.com/

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۱ساعت 22:1 PM توسط mary sa| |

غمگینم.....میخوام بمیرم....همین و بس!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۱ساعت 22:0 PM توسط mary sa| |


×اسماً من((زن ))هستم و تو(( مـــــــــــــــــــرد ))....×
 

×اما .... نگران نباش به کسی نخواهم گفت ؛×
 

×که در پس مشکلات و درد هایی×که تو برایم ساختی و تحمل کردم ،×
 

×در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم !×
 

×در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم ....
 

×من " ~~~مــــــــــــــــ ـــــــــرد~~~ " تر بودم ... !!!×
http://saheltext.blogfa.com/
+ نوشته شده در 91/07/02 ساعت توسط ღنازنینღ | 4 نظر

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:43 PM توسط mary sa| |

×اسماً من((زن ))هستم و تو(( مـــــــــــــــــــرد ))....×   ×اما .... نگران نباش به کسی نخواهم گفت ؛×   ×که در پس مشکلات و درد هایی×که تو برایم ساختی و تحمل کردم ،×   ×در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم !×   ×در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم ....   ×من " ~~~مــــــــــــــــ ـــــــــرد~~~ " تر بودم ... !!!×
نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:37 PM توسط mary sa| |


بودنت را دوست دارم




وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی




و به آغوشت سفت مرا مے فشارے



و وادارم مے کنے



که به هیچ کس فکر نکنم



جـــــــز تـــ♥ـــو ....

بيشتَر از هَميشِــﮧ

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:35 PM توسط mary sa| |

وَقتے كـِــﮧ ميگے ديگـِــﮧ بَرا هَميشـِــﮧ فَراموشِش كَردے ؛




و هيچ احتياجے بِهِش نَدارے ،

و تَمــــآمِ فُحشهاے دُنيا رو نَصيبِش ميكنے !

... دُرُست زَمانيـــﮧ كــِـﮧ :

بيشتَر از هَميشِــﮧ دِلِت بَراش تَنگ شُـــده

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:35 PM توسط mary sa| |


من یاد گرفته ام

وقتی بغض می کنم

وقتی اشک می ریزم

منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم

وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم

مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:33 PM توسط mary sa| |


من بـــهـــــــــــــــانه می گیرم و


تــــــــــــــو


دهانـــــم را


با یک “بـــــــــــــوســــــــه” ببند…

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:32 PM توسط mary sa| |


کافیســــــــــــت…

بس کــــــــــــــــــــــــــــــــــن.....


عاشـــــق تــــــــــرین مرد …


آدم بود........


که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا.......


من خسته ام...


بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…

نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:31 PM توسط mary sa| |

نه مرادم ....نه مریدم...

نه پیامم...نه کلامم....

نه سلامم نه علیکم...

نه سپیدم نه سیاهم....

نه چنانم که تو گویی...نه چنینم که تو خوانی...

و نه انگونه که گفتند و شنیدی...

نه سمائم نه زمینم...

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم....

نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم...

نه گرفتار و اسیرم...نه حقیرم...نه فرستاده ی پیرم....

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم....

نه جهنم نه بهشتم....و چنین است سرشتم...

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم...

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در بسته بگویم..

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را....

آنچه گفتند و سرودند تو آنی...

خود تو جان جهانی....

گر نهانی و عیانی....

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی....

تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی...

تو خود اسرار نهانی...تو خود باغ بهشتی...

تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی...

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی...

در همه افلاک بزرگی نه که چون آب در اندام سبوئی...

تو خود اویی....بخود آیی به جز شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی....

(مولانا)

پ ن/ عاشق این شعرم....

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 19:45 PM توسط mary sa| |



بیراهه ای که به کوچه عشق می رسید اشتباه نبود

!راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم راهنما شده ام

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:18 PM توسط mary sa| |


 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:17 PM توسط mary sa| |


گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:16 PM توسط mary sa| |

گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:16 PM توسط mary sa| |


 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:15 PM توسط mary sa| |



روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو

 
،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:14 PM توسط mary sa| |


Design By : Night Skin