مریم

مریم بود که خدا را به زمین فرود آورد

و در چهره ی انسانش ساخت

و قیصر بود که بر صلیبش بالا برد و به چهار میخش کشاند...

اما باز کار مریم بود.

او خدا را از آسمان به زمین فرود آورد

و از زمین به اسمان دار بالا برد.

و این بار خدا از فراز,باز به آسمان تنهایی خویش صعود کرد.

(دکتر شریعتی)


[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 6:59 PM ] [ mary sa ] [ ]

کار بی چرا

عشق تنها کار بی چرای عالم است,

چه,آفرینش بدان پایان می گیرد.


معشوق من چنان لطیف است,

که خود را به "بودن"نیالوده است;

که اگر جامه ی وجود بر تن میکرد,

نه معشوق من بود.

(دکتر شریعتی)

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 4:41 PM ] [ mary sa ] [ ]

تو را منتظرند

در دور دست تو را منتظرند,

شهزاده ای,آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان,

به حیله جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که:((فریادرسی می آید)),

و به صدای هر پایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش بر میدارد که:((کسی می آید))

و او خریدار توست,

نیازمند توست.

(دکتر شریعتی)

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 4:37 PM ] [ mary sa ] [ ]

نه مرد بازگشتم

اما باز نگشتم,

به بیراهه هم نرفتم

که من نه مرد بازگشتم!

استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن

دین من است.

دینی که پیروانش بسیار کم اند.

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.

(شریعتی)

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 4:32 PM ] [ mary sa ] [ ]

بگو بارن بند نیاید...

دارد باران میبارد

هوا دو نفره شده است

ولی ما بی همیم

تو تنها خوابیده ای,,

بی من,

من تنها بیدار مانده ام

بی تو,

بگو باران بند نیاید

یک چتر

برای یک شهر کافیست...

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 4:29 PM ] [ mary sa ] [ ]

دوست دارم تنها باشم...

دوست دارم تنها باشم

با خیالی,,خالی از با تو بودن ها

دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته

در خلوتی

کنج آرام این اتاق خالی

به یاد آن روزگاران

خاطراتم را یاد کنم...

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 1:43 PM ] [ mary sa ] [ ]

مردم اغلب ,بی انصاف,بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکو کار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد...

در نهایت,میبینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 11:57 AM ] [ mary sa ] [ ]

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه.

اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 9:56 PM ] [ mary sa ] [ ]

برف

پشت کاجستان,برف

برف,یکدسته کلاغ

جاده,یعنی غربت

باد.آواز,مسافر و کمی میل به خواب

شاخ پیچک,و رسیدن,و حیاط

من,و دلتنگ,و این شیشه ی خیس

مینویسم,و فضا

مینویسم,و دو دیوار,و چندین گنجشک

یکنفر دلتنگ است

یکنفر میبافد

یکنفر میشمرد

یکنفر میخواند

زندگی یعنی:یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی

دلخوشی ها کم نیست.مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته

یکنفر دیشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب میریزد پایین,اسب ها مینوشند

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس(!)

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 6:54 PM ] [ mary sa ] [ ]

پیام من

بر ارتفاع زخم

پرواز داشتم

و ارتفاع زخم

هر لحظه در مقاومت فرصت های آبی

خاموش میکرد

من با گلوله ای در بال

صیاد را گریخته بودم

و قطره های خونم از ارتفاع زخم

تا آفتاب منتظر تبخیر

متن معلق نفسم را

بسیار نقطه های تعلیق میگذاشت

وقتی که لاجورد اطرافم

بوی عفونت پر داد

من با تمام وزنم

از لاجورد اطرافم

بر روی خاک گرم,تن انداختیم

من از کنار قرمز خود دیدم

در گردش بزاق یاران

تصویر لاشخوران را

که چکمه ی فرشته ها را

بر پای داشتند

و در کنار قرمز من پرسه میزدند(!)


[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 6:45 PM ] [ mary sa ] [ ]
::